4شنبه رفتم کتابخونه دیدم یه پشت کنکوری با یه نایلون پر از چیپس و پفک و خوراکی های دیگه اومد نگران شدم گفتم نکنه یه وقت درس مانع خوردنش بشه!
راستی دم همه ی کنکوری ها گرم خسته نباشید!
khaterat
|
کتابخونه
4شنبه رفتم کتابخونه دیدم یه پشت کنکوری با یه نایلون پر از چیپس و پفک و خوراکی های دیگه اومد نگران شدم گفتم نکنه یه وقت درس مانع خوردنش بشه! راستی دم همه ی کنکوری ها گرم خسته نباشید! [ شنبه 08 تیر 1392 ] [ 14:26 ] [ talkhvashirin ]
[
ارسال نظر(0)
] اب خوردن با دست(ولی خیلی لذت داره)
داداشم با دست از کلمن اب خورد بعد برای توجیح کارش برگشته میگه بیاد دوران مدرسه ها! [ چهارشنبه 05 تیر 1392 ] [ 20:23 ] [ talkhvashirin ]
[
ارسال نظر(0)
] مدرسه در تابستان
چه احساسی بهتون دست میده اگه قرار باشه تو تابستون هفته ای3روز برین مدرسه بعد امتحان و پرسش و...داشته باشین درست مثل سال تحصیلی؟ الان من اون حسو دارم سخن مینا در این مورد:اه اه اه اه اه اه اینقدر عصابم خرده که نگو ما چه قدر بدبختیم الان بچه های مدارس دیگه در اوج خوشان خوشانشونه فقط خوش میگذرونن ماها ولی باید درس بخونیم. [ چهارشنبه 05 تیر 1392 ] [ 20:10 ] [ talkhvashirin ]
[
ارسال نظر(0)
] جشن نیمه شعبان
دیروز کلی از خاطرات بچگیم برام زنده شد بعد از 2سال رفتیم محله قدیمیمون در شهری که تا11سالگی اونجا زندگی میکردم.اخه هرسال تو کوچمون جشن برگزار میشد.یادش بخیر چه شور وذوقی داشتیم.همه بچه ها دلشون میخواست تا جایی که میتونن کمک کنن.یه قلک داشتیم که برای جشن توش پول میریختیم.سال اول که تصمیم به این کار گرفتیم فقط شربت و شیرینی داشتیم صبح زود از خواب پامیشدیم و میرفتیم شرینی و شربت پخش میکردیم.سال اول 2تا ریسه بیشتر برا تزیین نداشتیم.اما کم کم بزرگ شد.الان از اول کوچه تا اخرشو با پرچم و ریسه تزیین میکنیم(البته الان که من نیستم) حالا علاوه بر شیرینی و شربت3تا دیگ اش هم داریم.میوه و لقمه نون وپنیر و کلی چیزای دیگه.همه ی اینا فقط به عشق اماممون بود از همه جا میان و برای براورده شدن حاجتشون نذر رمیکنن بعدکه حاجتشونو میگیرن سال بعد یه کمکی میکنن.تازه ناهار هم همه همسایه ها باهم میخورن.یادمه یه بار سالاد ناهارو منو دوستم با هم درست کردیم.امسال که رفتم با ادم های جدید زیادی روبه رو شدم.کلی نی نی کوچولو به دنیا اومده بود!با دوستای قدیمیم حرف زدم و یاد اون روزا کردم. [ سهشنبه 04 تیر 1392 ] [ 18:22 ] [ talkhvashirin ]
[
ارسال نظر(1)
] تولده عیدشما مبارک!!
سلااام عیدتون مبارک. اومدم بهتون بگم شادی های این روزارو از دست ندین.کسایی که هنوز از خونه بیرون نرفتیین نصف عمرتون هدر رفته! نمیدونین خیابونا چه خبره .همه جا جشنه تو خیابون شربت و شیرینی میدن اسپند دود میکنن و کلی چیزای دیگه امروز با دختر عمه هام رفتیم بیرون تو ماشین بودیم خیلی ترافیک بود کناره خیابون شربت و شیرینی میدادن طی یک عملیات از قبل برنامه ریزی شده تصمیم گرفتیم انقدر به میز شیرینی ها با کسی که پخش میکرد نگا کنیم تا بیاد به ما هم تعارف کنه اما متاسفانه شکست خوردیم! راستی یه وقت فردارو از دست ندین [ دوشنبه 03 تیر 1392 ] [ 01:25 ] [ talkhvashirin ]
[
ارسال نظر(0)
] اردو
یه سری از بهترین خاطرات زندگیم برا دورانی بود که رفتیم اردوی مشهد. خودتون دیگه خوب میدونین اردو چه قدر خوش میگذره مخصوصا اگه طولانی باشه. هتلی که توش بودیم اسانسورش مشکل داشت.تازه هروقت از سالن غذاخوری میخواستی سوار اسانسوربشی دکمه اش خراب بود باید چندبار میزدی هروقت موفق نمیشدیم پرسنل اونجا صدا میزدیم اونا بامشت این کارو انجام میدادن!ماهم ازشون یاد گرفتیم همین کارو میکردیم! یه بار بعد از شام بود میخواستیم بریم اتاقمون با تلاش بسیار تونستیم سوارشیم اما چشمتون روز بد نبینه یه خورده که رفت بالا وایستاد بعد درش به روی دیوار باز شد!داشتیم سکته میکردیم.خوشبختانه بعد از اینکه دوباره کلیدو فشار دادیم درست شد حالا اون وسط دوستم دستشویی داشت! همین که در اتاق باز شد پرید تو دستشویی!یادش بخیر ولی بعدش کلی خندیدیم! شما هم میتونید از خاطرات اردوهاتون برامون بگین [ جمعه 31 خرداد 1392 ] [ 01:12 ] [ talkhvashirin ]
[
ارسال نظر(0)
] کفشای لنگه بلنگه
یادمه یه بار دوستم میخواست بره دفتر مدرسه ولی کفشاش مناسب نبود قرار شد کفشامونو باهم عوض کنیم.بینمون یه نیمکت فاصله بود یه لنگه از کفشامونو دراوردیم هل دادم تو میز جلویی(اون هل داد میز پشتی) بعد اونا کفشارو بهمون میرسوندن.هیچی دیگه 3تا میز پشت هم همه سرا پایین در حال شلوغ کاری بود یه دفعه معلم زبانمون متوجه شد دوستمو صدا زد بیاد پای تخته(همونی که میخواست کفششو عوض کنه) حالا اونم در چه وضعییتی یه کفش پاش بود یه کفششم هل داده بود میز عقب.به معلممون گفت خانم اخه نمیشه هرچی میگفت بیا اون نمیومد نمیدونم چرامعلممون ترسید اومد نزدیکش گفت چرا نمیای؟اما بازم نگفت چرا تا اخر بچه ها گفتن شانس اوردیم از کلاس پرتمون نکرد بیرون. [ شنبه 25 خرداد 1392 ] [ 11:19 ] [ talkhvashirin ]
[
ارسال نظر(0)
] کوبیده
رفته بودیم شمال بعد من هوس دیزی کرده بودم حالا نگو رستورانی که رفته بودیم نداشته.دیدم بابام داره کوبیده سفارش میده منم که تو حال و هوای دیزی بودم گفتم ن بابا بگو ابشم بزاره [ شنبه 25 خرداد 1392 ] [ 11:05 ] [ talkhvashirin ]
[
ارسال نظر(0)
] تلوق تلوق
داشتم با خاله ام توی خیابون راه میرفتم کفشم پاشنه داشت(سه سانتی) ولی حسابی صدا ی تق تق میداد !!! داشتیم از کفشام میگفتیم که خالم گفت منم توی دانشگاه پاشنه بلند پوشیدم ولی توبه کردم اونجا دیگه نپوشم !!! گفتم چرااااا؟؟؟؟؟؟؟؟گفت همه نگام میکردن!!!گفتم :وا.....چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت اخه تلوق تلوق صدا میداد وای نزدیک بود همون وسط قهقهه بزنم که البته زدم و یکی دو نفر که توی خیابون بودن چپ چپ نگام کردن !!!خاله ام که خودش نفهمیده بود عجب سوتی سه ای داده داشت واسه من چشم و ابرو میومد که لال شو آبرومونو بردی یه ذره که آروم شدم واسش گفتم چی شده ایندفعه دو تایی داشتیم میخندیدیم [ دوشنبه 20 خرداد 1392 ] [ 01:16 ] [ anjell ]
[
ارسال نظر(0)
] بشقابم صحنه دار؟؟؟
رفته بودیم خونه مامان بزرگم از طرف پدرم که خیلی پیره رفتم بشقاب بردارم از توی کمد ظرفاش کف بشقابا همه صحنه دار توی طبیعت رویایی عاشق و معشوق ,نوازش موهای معشوق,یه جا مست جام در دست ,.........تصویر پشتم یه غروب یه جا ساحل یه جا باغ و طبیعت یه جا........ پرسیدم اینا واسه کیه؟؟؟برگشت گفت واسه جاهازمه قبلاها همه از این ظرفا داشتن تازگی ها دیگه چینی واز اینا در اومده !!!!! ا.نجا چیزی نگفتم ولی دهنم وا موند اون موقع میگن بچه های قدیم چشم و گوش بسته بودم!!!اون موقع اینا چیه؟؟؟ به نظرم چون اشتها اوردن تو اونا میخوردن خدایی نکرده خدایی نکرده دچار سوء تغذیه نشن !!!! [ دوشنبه 20 خرداد 1392 ] [ 00:41 ] [ anjell ]
[
ارسال نظر(10)
] |
|